وعده

وَعَدَ اللَّهُ ...

وعده

وَعَدَ اللَّهُ ...

وعده

این جا، من هستم و شما هستید و " خدا "
فقط برای او، می نویسم
فقط برای او، بخوانید
فقط برای او، عمل کنیم
بلطف و رحمت و توفیق " خدا "

-----------------------------------

پیشنهاد: مطالب را از ابتدا بخوانید..
پیشنهادی دیگر: به راحتی از خواندن پاورقی ها نگذرید.. نور آن جاست..
درخواست: سعی کنید نظرات خصوصی مگذارید تا دیگران نیز از حضور و نظرات شما بهره مند شوند.


-------------------------------------------

ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
ناله من گوش دار و درد حال من ببین

از میان صد بلا من سوی تو بگریختم
دست رحمت بر سرم نه یا بجنبان آستین

یا روان کن آب رحمت آتش غم را بکش
یا خلاصم ده چو عیسی از جهان آتشین

یا مراد من بده یا فارغم کن از مراد
وعده فردا رها کن یا چنان کن یا چنین

یا در انافتحنا برگشا تا بنگرم
صد هزاران گلستان و صد هزاران یاسمین

------------------------------
تمامی مطالب این وبلاگ تولیدی است.
باشد مقبول حق و رضای حضرات معصومین علیهم السلام افتد.



طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۵ خرداد ۹۵، ۱۱:۳۲ - قلب عشق
    مرسی

۲۷ مطلب با موضوع «با خدایت» ثبت شده است

۰۶
ارديبهشت

 

نخوان که تو هم سرگردان می شوی:



لا اله الا لله.. (1) خدایا جز تو، اله ی نیست و ندارم .. با تمام وجود می گویم که ندارم..

الحمدلله رب العالمین.. خدایا ممنونم که اجازه ام دادی و توفیقم دادی بر ذکر لا اله الا الله (2)..


حیف است صلوات نفرستی .. اللهم صل علی محمد و ال محمد (3).. خدایا درود و رحمتت را خیلی وسیع، بفرست بر محمد و آل محمد..


ذکر الله


 آخ یادم رفت قرار بود استغفار کنم، ماه رجب است .. استغفرالله و اسئله التوبه.. خدایا از تو طلب می کنم... و باز هم شکرت را می کنم تا باز هم به من بدهی: الحمدلله رب العالمین..

  • فاطمی
۰۲
ارديبهشت

سکوتی عمیق حکمفرما شده است. عمق سکوت، تمام وجودش را گرفته است. یاد مادربزرگ می افتد. یاد پدربزرگ... که هر دو از این دنیا رفته اند. لحظاتی که به خاک می سپردندشان.. چهره پدربزرگش را که مهر بر چشمانش دارد و رنگ به رو ندارد ... داخل قبر می شود.. تمام بدنش کرخت شده است. هیچ حرکتی ندارد. باید کفن بپوشد.. ملحفه اش را دور دستانش می پیچد و دستانش به بدنش چفت می شوند.


چشمانش را می بندد و به یاد داستان سیاحت غرب، با خود می گوید : و من مردم... هیچ حسی در بدن ندارد.. تمام توجه ش به جنازه اش است که حالا او را از کمی بالاتر می بیند. ملحفه ای که دور خودش پیچیده و چشمانی که بسته است. چه سبک بال شده است.


یاد مرگ


تا سقف می رود و فاصله اش که از جنازه بیشتر می شود ترس، تمام وجودش را در بر می گیرد. نکند مرده ام؟ واقعا مرده ام؟ اگر مرده باشم چه کنم؟ من که هنوز نمازهای قضا زیاد دارم. من که هنوز روزه هایم را نگرفته ام. مادرم را ناراحت کرده ام. پول قرضی از این و ان دارم. وصیت نکرده ام که. گناهانم را چه کنم؟ خدایا مرا به کجا می بری با این همه گناه.. وای چه کنم؟ حالا چه کنم؟ بلند شو.. نمیرررررر.. نمیرررررررر...

  • فاطمی
۲۸
فروردين

نوشتن از چیزهای دم دستی، هم سخته هم آسون. خوندن این نوشته ها ولی خیلی سخته. چون دم دستی است. خودت می دونی . ولی باید طوری بخونی که انگار تازه می خواهی یاد بگیری. یا طوری بخونی که اگر قبلا عمل نمی کردی، الان عمل کنی. خنثی نباشه رفتار.. و این سخته. چون تکراری هست برات و در عین اینکه تکراری هست، باید خودت رو از این تکرار رها کنی ، و نو، ببینی اش.. نودیدن برای استفاده بردن.. والا که اگر درگیر تکرار نمی شوی و استفاده ات را می بری که مرحبا..

 

تشکر و قدردانی کردن


+ پفیلا براش می خرد.. انتظار دارد کودک از او تشکرکند.. تشکر نمی کند.. پفیلا را می خورد و انگار نه انگار.. : این همه برات چیز می خرم ی تشکر هم نمی کنی.. دیگه برات نمی خرم هیچی.

 

+ مقداری پول نیاز داشت. به او دادم . تشکر کرد اما رفت و دیگر پشتش را هم نگاه نکرد. ناراحت شدم. نه به خاطر پولش، نه. پول که چرک کف دست است. لااقل یک احوالی از من می پرسید من که کمکش کردم...

 

  • فاطمی
۲۴
فروردين

به دستانت بنگر.به پاهایت.  به وجودت، به قلت، به باطنی که در تو نهفته است، به تک تک سلول ها و روحی که در آن ها جاری است...

نگاهی نه از سر پرسش، نه از سر بی تفاوتی و ...

نگاهی بیانداز برای کشف، برای شناختن، برای معرفت...

تو، یک، آیت خدا هستی(1)

 

                    اسمان ها


هر روز، همه چیز تغییر می کند. عالم در جریان مداوم است و هیچ پدیده ای در عالم، در دو لحظه، در یک حالت نیست. بی حرکت و بی جربان بودن یک شی، به معنای نابودی اش است. وجودت هم در حرکت است.. تو همواره با تمام هستی، در جریان هستی.. جریان داری.. تو جزئی از هستی، هستی..

 

اما یک فرقی بین تو ، و دیگر جریانات است..

  • فاطمی
۰۸
فروردين


-        شد من بخوام کاری بکنم شما تایید کنید؟ خسته نشدین از بس مخالفت کردین؟


 

  • فاطمی
۱۵
اسفند


مدتی است حقوقم کم شده. امسال که از عیدی هم خبری نیست. به جای اینکه طلبکارشان شوم، بدهکار هم شده ام. خدایا تو که روزی رسان مایی، پس چرا نمی رسانی؟ من چطور این خانواده را با این چندرغازیکه هست مدیریت کنم؟

 

فشار عصبی رویم است. بر می خیزم و وضویی می گیرم تا کمی آرام تر شوم. باید درسم را بخوانم و امتحان جامع را که نتیجه تمام تلاشهایم است به خوبی بدهم اما چگونه می توانم درس بخوانم؟ تمرکز ندارم. از طرفی نمی توانم وقتم را صرف کار و پول در آوردن بکنم. حیف است که نتوانم این امتحان را پاس کنم. خدایا چه کنم؟


  • فاطمی
۲۸
بهمن

 

برای انجام تکالیفش نیاز به خط کش داشت. باید خط ها را اندازه می گرفت تا بتواند بنویسد این خط ها هر کدام چند سانتی متر است. خط کش را آورد و اندازه اش را زد.. 3 سانتی متر. 5 سانتی متر.. و همین طور تند و تند اندازه ها را می نوشت و راحت تشخیص می داد. به خط پنجم و ششم که رسید شروع کردن به حدس زدن که خط بعدی چند سانتی متر است و بعد حدس خود را آزمود. درست حدس زده بود و خوشحال بود.

 

خط کش برایش یک شاخص شده بود و مدتی که با آن کار کرد، ذهنش توانست خط های دیگر را تشخیص بدهد. انگار که ذهنش نیز، چشمانش نیز، خودشان را نزدیک به شاخص کردند و راحت اندازه گیری را می کردند.

      شاخص

اوایل خیاطی، الگو که می کشید خط ها کج از آب در می آمد. باید همه را با متر اندازه می زد تا کم و زیادی نشود. خیلی سختش بود که اینقدر دقیق بخواهد ریز به ریز ساسون ها و درزها را علامت بزند. چه کوک هایی که به خاطر اندازه های اشتباهش ، باز نکرده بود و دوباره از اول، کوک نزده بود.


اما حالا که چند سالی می گذرد، چشمانش شده است متر.. نیم میلی متر هم چیزی کج باشد همان اول می فهمد و هر چه می خواهند به او ثابت کنند که این خط صاف است قبول نمی کند. خط کش می آورند و مشخص می شود که بله، نیم میلی متر کج بوده. دیگر چشمان او، برای اندازه گیری شاخص شده بود.


 

  • فاطمی
۲۴
بهمن

از همان ابتدا، وقتی هدفی نداشته باشیم، خارج از ضرورت ها و باید ها و نباید ها گام برداشتن، کمترین خطایمان می شود.

نصف شب است.. به جای اینکه در خواب و استراحت باشد برای فردایی بهتر و پر تلاش، نشسته است و ترانه ها و سرودهای مختلف را جستجو می کند . اولویت انتخابی او این است؟


     انسان


واقعا این سوال مهمی است که آیا او، به اندیشه و منطق خودش این را انتخاب کرده است؟ یا اینکه حس کرده و یک هو به ذهنش خورده که خوب است الان دنبال فلان چیز بگردد و در این ساعات کم سرعتی نت، دنبال چیزی است که به ذهنش خورده است؟

 

  • فاطمی
۱۴
بهمن


یک آزمایش علمی:


مرحله اول: بادکنکی رو باد کنید. سوزنی را به قصد تراکندن به بادکنک بزنید. چه اتفاقی می افتد؟


بادکنک


مرحله دوم: بادکنکی رو باد کنید.. یک تکه چسب نواری، بزنید روی یک قسمت اون. یک سوزن ته گرد بردارید و به قصد تراکندن بادکنک، روی قسمتی که چسب نواری زده اید فرو کنید. حالا چه اتفاقی می افتد؟


مرحله سوم: بادکنک دیگری را باد کنید. مانند مرحله قبل، روی چسب نواری ای بچسبانید. و دومرتبه ، یک تکه دیگر چسب نواری روی همان بخش قبلی بچسبانید.. حالا سوزن را بردارید و فرو کنید به قصد تراکندن.. چه اتفاقی افتاد؟

  • فاطمی
۰۹
بهمن

می پرسم: شما وبلاگ من رو خوندین؟

و با خودم می گویم، دوباره این وبلاگ را به خودت نسبت دادی.. این من ها را بگذار کنار کمی...

می گوید: یکی دو بار سر زدم... اما مشتری ثابتش نبودم

فکرم را بلند برایش می گویم که: پس موفق نبوده وبلاگم

و باز با خود می گویم: یادت رفت؟ دو ثانیه پیش به خودت نهیب زدی که منیت را بگذاری کنار، باز هم می گویی وبلاگم!!!

و آن بنده خدا متعجب از این جمله، می ماند چه بگوید و از سر تواضع و اخلاقی که دارد، پاسخ های متواضعانه می دهد و من . . . . . . مانند فیلم هایی که در پس زمینه، حرکت قطار و ماشین و ابرها و ... به سرعت نشان داده می شود و سوژه ، میان صفحه تلویزیون، متفکر و مبهوت، خارج از هیاهوها ایستاده است، در اندیشه خود غوطه می خورم که .. همین منیت توست که مانع می شود و نور مطالب را به رخ مخاطبانت نمی تاباند..


     باران پاک کننده  


او می رود و من، همین طور خیره به صفحه مونیتور...

  • فاطمی
۳۰
دی


روزها می گذرد و می گذرد و می گذرد و من ، همانی بودم که هستم.

البته این ظاهر قضیه است که همانی بودم که هستم ولی در اصل، پیرتر شده ام. عمرم کم تر شده است. دیگر چیزی به انتهای این راه نمانده است و من هنوز، اندر خم همان کوچه ی اول مانده ام و ایستاده ام.. چرا؟

               علامت سوال

 

  • فاطمی
۲۰
دی

 

بعضی آدم ها هستند که واقعا واژه انسان و آدم، برازنده وجودشان است. در طول روز، هر جا که بروند و هر چه که بکنند، برای انسان آموزنده است و زیباست. حرفهایشان نوش است حتی اگر تلخ باشد و متذکر اشکالهای ما بشوند و اخم و لبخندشان برایمان دل نشین است. وقتی دوربین چشم و دلت را با آن ها همراه کنی، نمی توانی در کارهایشان چیزی غیر از خیر و نیکی و خوبی بیابی.. این دقیقا همان رمز زیبایی درونشان است .

گنج

در طول روز، نگویم ساعت به ساعت که هر دقیقه و هر چند دقیقه، بهتر است بگویم با انجام هر کار جزئی ای، در حال جمع کردن توشه و ثواب هستند. نه فقط مقدم اند به انجام دادن کارها، سخت یا مشکل، کارهای ساده یا صعب، در شأن یا .. هر چه که بر زمین مانده، همه را حاضر اند انجام بدهند و قبل از اینکه کسی از آن ها بخواهد، یا کسی برود که آن کار را انجام بدهد، آن ها در حال انجامش هستند...

  • فاطمی
۱۲
دی

 

یادتون هست چندتا از موقعیت های خیلی حساسی که معمولا هم ما از دستش می دیم رو براتون تعریف کردم؟ همان پدری که خوابش می آمد و بچه ها سرو صدا می کردند؟ یا همان همسری که با کلامش، دلی را شکست؟ یا .. برای خیلی ما این سوال پیش می یاد که خب چطوری اون لحظه رو از دست ندیم؟


     در محضر خدا هستی

حالا بر فرض هم من این مطلب رو براتون گفتم، آیا قراره بشنویم یا اینکه عملیاتی اش کنیم؟ تا حالا مطالب رو با چه زاویه دیدی می خوندین؟ اینکه یه مطلبی خونده باشین؟ اینکه ی چیزی یاد بگیریم؟ یا اینکه این چیزی که شاید می دونستیم و یا تازه یاد گرفتیم رو در زندگی ام، در لحظه هایی که همان لحظه ها، زندگی ام رو داره می سازه پیاده اش کنیم؟ اگه اهل پیاده کردن هستیم بسم الله. والا خودمون رو خسته نکنیم با خوندن نوشته هایی که هیچ نکته ی ادبی حرفه ای دنیایی ای نداره..


  • فاطمی
۰۶
دی

 میز کار


نشسته ای. چهار زانو. می خواهی انگشتان را بر کیبورد بزنی و شروع به نوشتن کنی.. لحظه ای درنگ.. برای چه می نویسی؟ برای که می خواهی قلم بزنی؟ با مدد چه کسی این دستان حرکت می کند ؟ این نوشته چه سودی برایت خواهد داشت؟ به لحظه، تمام پاسخ ها را در ذهنت مرور می کنی و از خاصیت برق آسا بودن حرکت ذهنت استفاده می کنی و می گویی لا حول و لا قوه الا بالله.. بسم الله می گویی و انگشت سبابه ات بر صفحه می نشیند که ب... بسم الله..

 

  • فاطمی
۰۵
آذر

             زائر


تازه از خواب بلند شده بود. هنوز چهره و حالت هاش خوابالوده بود. به قول ما بچه های مجازی، سیستمش هنوز ریبوت نشده بود. وسایلش رو مرتب کرد. همه رو داخل کوله اش گذاشت. به سر و صورتش آبی زد و نفس عمیقی کشید. چشم هایش را بست و چند ثانیه ای بدون حرکت با چشم بسته ماند. لبخند بر لبانش امد. چشم هایش را باز کرد. یا علی گفت و از جایش برخواست. کوله اش را به پشتش انداخت. کفش هایش را به کمربندش محکم کرد و به سمت صاحب چادر به راه افتاد.

  • فاطمی
۰۳
آذر

چشم می چرخاند. لبخند می زد. روی نگاهش حساس شدم که کجا ها رو نگاه می کنه و لبخند می زنه. آخه پیرزنی به این ناتوانی و چه به لبخند. این همه درد و سختی و ناتوانی و نقص. خیلی وقت بود که کنار خیابون ایستاده بودم. پیرزن ارام ارام راه می رفت و به هر چیز که نگاه می کرد گل از گلش می شکفت. دیگه داشتم شک می کردم که عقلش زائل شده نکنه؟!

بعد از ده دقیقه ای این پنج شش متر رو اومد جلو و رسید کنار پنجره ماشینم:

-        سلام مادر. بفرمایید بالا برسونمتون..

-        پیر شی دخترم.. ممنونم..

و باز هم لبخند.. به خودم گفتم یا باید بری پایین و محترمانه کمکشون کنی سوار بشن یا اینکه باید ده دقیقه دیگه صبر کنی ..

  • فاطمی
۲۵
آبان

           ایت الله بهجت


... عن أبی عبد اللّه، علیه السّلام، قال: فی التّوریة مکتوب: یا ابن آدم، تفرّغ لعبادتی، أملأ قلبک غنى و لا أکلک إلى طلبک، و علىّ أن أسدّ فاقتک و املأ قلبک خوفا منّی. و إن لا تفرّغ لعبادتی، أملأ قلبک شغلا بالدّنیا، ثمّ لا أسدّ فاقتک و أکلک إلى طلبک. (1)

«فرمود حضرت صادق، علیه السلام، که در تورات نوشته شده است: اى پسر آدم، فارغ شو از براى عبادت من، تا پر کنم قلب تو را از بى‌نیازى و واگذار نکنم تو را به سوى طلب خویش، و بر من است که ببندم راه فقر تو را و پر کنم دل تو را از خوف خویش. و اگر فارغ نشوى براى عبادتم، پر کنم دل تو را از اشتغال به دنیا، پس از آن نبندم فقر تو را و واگذارم تو را به سوى طلبت.»


اگر با دقت روایت را نخواندی دوباره برگرد و بخوان. عجیب روایتی است. از سنت های الهی خبر می دهد. آن هم سنتی که همه ی ما دنبال آن هستیم و به اصطلاح سوراخ دعا را گم کرده ایم.

  • فاطمی
۲۴
آبان

من، یک جوجه را دیدم. یک گل را دیدم. آسمان را دیدم. درختی را دیدم. آبی را ، ابری را، خورشید تابانی را، ستاره های درخشانی را، همه را دیدم اما یک روز، به این اندیشیدم که این ها همه با این نظم روزانه، برای چه هستند؟ آنوقت شد که حس کردم باید خودم را ببینم. خودی که همه ی این ها را می بیند و رفت و آمدشان را می فهمد و از این ها نفع می برد.

پازل

من، انسانی که در تعامل با گیاهان و حیوانات و آسمان و ابر و باد و خورشید و درختان و طبیعت هستم. از امروز، خودم را هم که دیدم، احساس کردم همراهی با من است که با او سخن می گویم. در خودم، قلبی را دیدم که در آن قلب، به دیگری عشق می ورزیدم. عشقم را نثار آدمیانی چون خود که کردم، آرام نگرفتم ..

  • فاطمی
۲۵
شهریور

قراره بریم مسافرت. کجا؟ نجف(1)، کربلا(2)، کاظمین ... از مسیر مهران.. همان جایی که برادرانمان جونشون رو دادن که ذره ای از خاک میهن اسلامی مون دست دشمن نیافته. اولش باورمان نمی شد. اما یواش یواش که هی بهش فکر می کردیم، انگار باورمان شد که می خواهیم برویم و باید ساک ببندیم.


          نورانی شدن

موقع بستن وسایل، حالت ذکر و دعا غلبه کرده بود. ناسلامتی قراره به دیدار آقامون امیرالمومنین بریم. به دیدار مولامون سالار شهیدان، مگه می شه موقع بستن ساک سفر، یاد اهل بیت رو نداشت! از همه حلالیت طلبیدیم (3) و ملتمسانه درخواست دعا کردیم که با معرفت به زیارت اهل بیت عصمت و طهارت برویم. سعی کردیم چند روز آخری که در کنار خانواده ها هستیم، آنقدر خوب باشیم تا بوی خوش بودنمان، مشامشان را نوازش دهد. از همین جا غسل زیارت(4) کردیم و وضو گرفتیم که اگر از دنیا رفتیم، شهید شده باشیم(5).. زمان، زمان رفتن شده بود.

  • فاطمی
۲۱
شهریور

امروز سرزنده تر و شاداب تر از روزهای قبل بودم. از صبح زود که برای نماز بلند شدم، نخوابیدم. قرآنی خواندم (1)و مطالعه کتابی که خانم رسولی داده بودند. همان کتابی که معرفی کرده بودم. بلورچی. بعد یه کم چرتم گرفت. برای اینکه خواب از سرم بپره  خونه رو تمیز کردم (2)و .. خلاصه کلی کار کردم. داشتم فکر می کردم هر روز اینقدر کار نمی کردم و چی شد که امروز اینقدر وقت داشتم و به همه کارها رسیدم؟

            کار

تازه ده صبح شده بود و همه کارهامو انجام داده بودم که هیچ، به مامان هم کمک کرده بودم. نشسته بودم تو آشپزخانه و غذا پختن مادر رو نگاه می کردم. مادر داشت خوراک لوبیا بار می گذاشت و ادویه ها و .. نگاهی به من کرد و گفت: چیه نشستی این جا.. گفتم: کار ندارم خب. بیکارم.. مادر گفتن: همه کارهاتو کردی؟ مال اینه که صبح زود بیدار شدی .. انگار وقت زیاد آوردی.. خب برو کتاب بخون دختر خوب.. الان شما تو سنی هستین که هی باید کتاب بخونین(3).. وقت کردی هم یک سر برو پیش خانم رسولی.. کمک ایشون بکن.. ما که کاری نداریم تو خونه..

با خودم فکر کردم بد فکری هم نیست. می رم کمک خانم رسولی.. حاضر شدم و رفتم دم خونشون. جریان را گفتم که اومدم کمکتون و کاری نداشتم و ..

  • فاطمی
۱۸
شهریور

اصلا حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم. کارد می زدی خونم در نمی آمد. نه اینکه خیلی عصبانی باشم. از بس بی تفاوت شده بودم. چند روز بود که نه سراغی از خانم رسولی گرفته بودم و نه خیلی با پدر و مادرم حرف می زدم. ترجیح می دادم دائم بخوابم و تو رختخواب از این ور به آن ور بشوم. هر بار با یک صدایی بیدار می شدم و دوباره می خوابیدم. این بار مادر پشت در اتاقم بود و در می زد.

- تق تق.... خانم رسولی پشت تلفن ان.. با شما کار دارن..

- بگین من خوابم. حال ندارم

و دوباره گرفتم خوابیدم. بعد از نیم ساعت دوباره با صدایی بیدار شدم. حوصله خوابیدن نداشتم. از طرفی حال و حوصله بلند شدن هم نداشتم. ی کم غلت زدم و آخر سر بلند شدم. ساعت حدود از 11 گذشته بود. به طبقه پایین رفتم. مادر داشت با کسی صحبت می کرد. حتما باز هم یکی از همسایه ها درد و دلش گرفته و آمده با مادر صحبت می کند. به صورتم آبی زدم. کار خاصی نداشتم و همین طور نشستم توی آشپزخانه. هر چه صبر کردم مادر نیامد. برای همین باز هم برگشتم به اتاقم و روی تحت دراز کشیدم. در اتاقم زده شده. حدس می زدم مادر باشد برای همین نشستم و گفتم بفرمایید. در باز شد اما مادر نبود.

+ به. سلااااااااام خانم. ساعت خواب.. چیزی خوردی؟

- ئه. سلام خانم رسولی.. ممنون . بله ی چیزی از تو یخچال خوردم. شما این جا ؟..

+ دیدم چند روزی خبری ازت نیست و مادر هم می گفتن که توی اتاق اکثرا خوابیدی و جواب تلفن رو هم که ندادی.. نگران شدم اومدم دیدنت.. حالت خوب نیست؟

  • فاطمی
۱۵
شهریور

برخی از دوستان از ما جا موندن و نتونستن مطالب رو با ما پی بگیرن. برای اینکه یه فرصتی باشه برای این دوستان و یه تاملی هم برای خود ما تا با انگیزه ای بیشتر و بهتر بتوانیم قدم های بعدی رو برداریم، مروری می کنیم بر چیزهایی که تا الان یاد گرفتیم و حساب می کشیم از خودمون که چقدر به بسته پیشنهادی که مطابق با نیازها و ویژگی های ماست، عمل کرده ایم.

                   تفکر

بسته پیشنهادی، همان سبک زندگی است که خداوند بواسطه پیامبر از طریق قرآن و کلام حضرات معصومین علیهم السلام و سیره آن ها برایمان فرستاده است. توسط افرادی از جنس ما تا الگویی باشند برای ما.

در این جا ، جایگاه قرآن را در سبک زندگی یک انسان الهی بیان کردیم  و روی این جایگاه تفکر و تاملی داشتیم.

در این جا فهمیدیم که قرآن را باید خودمان در زندگی هایمان به جریان بیاندازیم و جاری کنیم.

در این جا، اشاره ای به ساعت خواب و بیداری یک انسان الهی داشتیم که برای بهره گیری از اوقات سحر و سحر خیزی، به جای شب نشینی ها و خواب ماندن های صبح، شب ها زودتر می خوابد تا از فیوضات سحرگاهان بهره بیشتری ببرد.


  • فاطمی
۱۲
شهریور

آقا من هر چی فکر کردم نمی دونستم چطوری فکر کنم. یعنی مثلا چطوری فکر کنم به اهمیت قرآن. فکرم نمی یومد.. شما تونستین فکر کنین؟ الانم تا چند دقیقه دیگه باید برم پیش خانم رسولی.. اگه ازم بپرسن که فکر کردی چی بگم؟

الان دو سه دقیقه مکث کردم و داشتم فکر می کردم که چطوری باید فکر کنم.. مثلا فکر کنم که قرآن از سمت کی اومده؟ خب معلومه خدا فرستاده(1). دیگه به چی اش باید فکر کنم؟ مثلا فکر کنم که چرا خدا قرآن رو فرستاده؟ اینم بازم معلومه. مگه نگفتن ی بسته پیشنهادی هست. برای بهتر کردن زندگیم اومده(2). یک سری پیشنهادهایی داره که من اگه بهش عمل کنم موفق تر می شم. اگر عمل نکنم خب طبیعیه که موفق نمی شم(3).


              قرآن خواندن


مثلا فکر کنم که چطوری قرآن اومده؟ اینم خب معلومه. این همه مامان و بابا گفتن بهم که قرآن بر پیامبر وحی می شده(4). یعنی آیاتش رو فرشته برای پیامبر می خونده و ایشون هم برای مردم می خوندن.. هاااا یه چیز جالب. وقتی این طوری بوده قرآن، یعنی پیامبر مدام برای مردم قرآن می خونده (5)و اتفاقات مختلف که می افتاده آییه نازل می شده، در زمان پیامبر این قرآن بین زندگی مردم جریان داشته. همون جریان داشتنی که خانم رسولی می گفتن.

مممم . . .   دارم فکر می کنم دیگه..

  • فاطمی
۱۱
شهریور

-  حالا باید چه کاری بکنم؟

+ طبیعیه که شما قبلا یک سری کارهایی رو می کردی. و از الان می خواهی بررسی کنی که چقدر این کارها طبق پیشنهادات خدا بوده و چقدر نبوده. چقدر منطبق بر رفتار و سیره اولیا خدا هست و چقدر نیست. یکی از کارهای مهمی که باید تمرینش رو داشته باشیم اینه که روی خودمون و رفتارها و کارها و حرفها و فکرهامون مراقبت داشته باشیم. نزاریم هر حرفی الکی زده بشه و هر کاری بی هدف انجام بشه. به خودمون و کارهامون توجه کنیم. .... دیگه قرآن رو باز نکردی؟

           قرآن


-  نه اون طور ولی کنار خودم نگهش داشتم. اگه قرآن رو همین طوری بدون اینکه معنی اش رو بفهمم بخونم فایده ای هم داره؟

+ نظر خودت چیه؟

  • فاطمی
۱۰
شهریور


-  بله. نگاهش کردم. الان هم با خودم آوردمش.... راستش قرآن رو که تو خونه داشتیم ولی کتاب مفاتیح الحیاه رو نگاهی کردم. آیت اللهی نوشته بودن. اونوقت این نوشته سنگین نیست برای من؟

+ بله آیت الله جوادی آملی حفظه الله. نه عزیز سنگین نیست. ساده و روان نوشتن. منتهی برخی جاها روایاتش رو خوبه که با هم صحبت کنیم تا بهتر بدونیم که چه جوری در زندگی مون جاری اش کنیم.

-  خود این جاری کردن رو گمونم باید بیشتر برام توضیح بدین ها..

+ به نظر خودت جاری کردن یعنی چی؟

-  یعنی اینکه بهش عمل کنیم.

+ درسته. خب حالا چرا برات سوال شد که ممکنه مفهومش رو اشتباه متوجه شده باشی؟

  • فاطمی
۰۹
شهریور


+  امروز زودتر از همیشه اومدی..

-  آخه منتظرم بسته تون رو بهم بدین. یعنی همون بسته ای که پیشنهادشو می دادین و من هم تصمیم گرفتم که به هر چی توش هست عمل کنم.

+ واقعا چنین تصمیمی گرفتی؟ هر چی گفته رو عمل می کنی حتی اگه دوست نداشته باشی؟

-  بله. هر چی

+ چرا خب؟ مگه می شه ادم چیزی رو که دوست نداره به خاطر پینشهادی انجام بده یا چیزی که دوست داره رو رهاش کنه؟

-  شدنش که می شه. درسته سخته. شاید ناراحت کننده هم برام باشه ولی می شه. رو این ها خیلی فکر کردم. که شاید پیشنهادهایی داده باشه که برای من خیلی سخت باشه. یا شاید بگه کارهایی رو انجام نده که برای من عادت شده باشه و دلنشینم شده باشه. ولی تصمیم گرفتم که به همه پیشنهادهاش عمل کنم چون اساس این بسته، از خداست (اینجا). و قراره من رو به سمت خدام برسونه(اینجا). چون شما گفتین که این بسته هر چی که بگه متناسب با ویژگی های من هست (اینجا). هر پیشنهادش جوابگوی نیازهای من هست. منطبق بر خواسته ها، ویژگی ها و ظرفیت و تحمل من هست. مگه این رو نگفتین؟


  • فاطمی
۰۸
شهریور

این بار خیلی راحت و ساده تر از قبل حتی،  اما عمیق... دیگر فهمیده ام که تویی که اکنون نشسته ای به خواندن این مطلب، عقلی ظریف و روحی وسیع داری و نمی خواهی اضافه گویی ببینی . یک کلام مخلص کلام:

                                                    لا اله الا الله...

یک کلام بگویید لا اله الا الله  تا رستگار شوید (1) .. این اساس بسته پیشنهادی است. محور کلی تمام پیشنهادات این بسته. می خواهی بگو چتری است که بر این بسته قرار داده شده، یا می توانی مانند این انرژی درمان ها بگویی هاله ای که دور این بسته را پوشانده .. هر کاری بکنی، هر حرفی بزنی، هر چیزی را بخواهی انجام دهی، یا انجام ندهی، فکر کنی یا حرف بزنی، در هر انجام دادنی یا هر انجام ندادنی باید این الله باشد.. نباشد آن کار و رفتار و ترکت، داخل این بسته قرار نمی گیرد..


می دانی که، بسته ای به تو می دهم هم پر و هم خالی (2) ..

  • فاطمی