وعده

وَعَدَ اللَّهُ ...

وعده

وَعَدَ اللَّهُ ...

وعده

اصحاب حسین علیه السلام، دنیای باقی را فدای حسین علیه السلام کردند.

دنیای فانی و باقی را با تمام لذات و خوشی هایش ، برای حسین، فدا کن.

آنوقت بگو:

لبیک یا حسین

آخرین نظرات

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شکر و سبک زندگی اسلامی» ثبت شده است

۳۱
مرداد

خدایا شاکرم بخاطر نعمتی که به ما داده ای.. خود می دانی که مدت هاست در تمنایش، تشنه ام. الحمدلله رب العالمین.


الحمدلله


لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ   (ابراهیم / 7)

 شکر فقط به این نیست که بگویی الحمدلله رب العالمین و زبانت گویای سپاسی باشد که از این نعمت الهی برده ای. این هم لازم است و عالی. اما عالی تر، این است که قلبت، سپاسگذار منعمی باشد که تو را لایق که نه، می آزماید که آیا، لیاقت ادامه پیدا کردن این نعمت را داری یا نه.


چه اینکه خیلی بخشش ها خدا کرده و اعمال زشت ما، آن ها را از ما دور کرده است. لیاقتت را با به کارگیری و انجام وظایفت نشان بده به شکرانه ی این نعمت الهی ای که خدا، امروز، در روز عرفه، روزی ات کرده . نعمتی که چه بسا به خوبانش می داده و دارایی تو، از استجابت دعای امروزت باشد که گفته ای: هر خیری به هر که داده ای در این روز، به من هم بده.


شما فکر می کنید چند درصد از نعمت هایتان را حتی اندکی شکر می کنید که لیاقت تداوم این نعمت را داشته باشید؟

  • بانو فاطمی
۰۲
ارديبهشت

سکوتی عمیق حکمفرما شده است. عمق سکوت، تمام وجودش را گرفته است. یاد مادربزرگ می افتد. یاد پدربزرگ... که هر دو از این دنیا رفته اند. لحظاتی که به خاک می سپردندشان.. چهره پدربزرگش را که مهر بر چشمانش دارد و رنگ به رو ندارد ... داخل قبر می شود.. تمام بدنش کرخت شده است. هیچ حرکتی ندارد. باید کفن بپوشد.. ملحفه اش را دور دستانش می پیچد و دستانش به بدنش چفت می شوند.


چشمانش را می بندد و به یاد داستان سیاحت غرب، با خود می گوید : و من مردم... هیچ حسی در بدن ندارد.. تمام توجه ش به جنازه اش است که حالا او را از کمی بالاتر می بیند. ملحفه ای که دور خودش پیچیده و چشمانی که بسته است. چه سبک بال شده است.


یاد مرگ


تا سقف می رود و فاصله اش که از جنازه بیشتر می شود ترس، تمام وجودش را در بر می گیرد. نکند مرده ام؟ واقعا مرده ام؟ اگر مرده باشم چه کنم؟ من که هنوز نمازهای قضا زیاد دارم. من که هنوز روزه هایم را نگرفته ام. مادرم را ناراحت کرده ام. پول قرضی از این و ان دارم. وصیت نکرده ام که. گناهانم را چه کنم؟ خدایا مرا به کجا می بری با این همه گناه.. وای چه کنم؟ حالا چه کنم؟ بلند شو.. نمیرررررر.. نمیرررررررر...

  • بانو فاطمی
۲۸
فروردين

نوشتن از چیزهای دم دستی، هم سخته هم آسون. خوندن این نوشته ها ولی خیلی سخته. چون دم دستی است. خودت می دونی . ولی باید طوری بخونی که انگار تازه می خواهی یاد بگیری. یا طوری بخونی که اگر قبلا عمل نمی کردی، الان عمل کنی. خنثی نباشه رفتار.. و این سخته. چون تکراری هست برات و در عین اینکه تکراری هست، باید خودت رو از این تکرار رها کنی ، و نو، ببینی اش.. نودیدن برای استفاده بردن.. والا که اگر درگیر تکرار نمی شوی و استفاده ات را می بری که مرحبا..

 

تشکر و قدردانی کردن


+ پفیلا براش می خرد.. انتظار دارد کودک از او تشکرکند.. تشکر نمی کند.. پفیلا را می خورد و انگار نه انگار.. : این همه برات چیز می خرم ی تشکر هم نمی کنی.. دیگه برات نمی خرم هیچی.

 

+ مقداری پول نیاز داشت. به او دادم . تشکر کرد اما رفت و دیگر پشتش را هم نگاه نکرد. ناراحت شدم. نه به خاطر پولش، نه. پول که چرک کف دست است. لااقل یک احوالی از من می پرسید من که کمکش کردم...

 

  • بانو فاطمی
۱۴
بهمن


یک آزمایش علمی:


مرحله اول: بادکنکی رو باد کنید. سوزنی را به قصد تراکندن به بادکنک بزنید. چه اتفاقی می افتد؟


بادکنک


مرحله دوم: بادکنکی رو باد کنید.. یک تکه چسب نواری، بزنید روی یک قسمت اون. یک سوزن ته گرد بردارید و به قصد تراکندن بادکنک، روی قسمتی که چسب نواری زده اید فرو کنید. حالا چه اتفاقی می افتد؟


مرحله سوم: بادکنک دیگری را باد کنید. مانند مرحله قبل، روی چسب نواری ای بچسبانید. و دومرتبه ، یک تکه دیگر چسب نواری روی همان بخش قبلی بچسبانید.. حالا سوزن را بردارید و فرو کنید به قصد تراکندن.. چه اتفاقی افتاد؟

  • بانو فاطمی
۰۳
آذر

چشم می چرخاند. لبخند می زد. روی نگاهش حساس شدم که کجا ها رو نگاه می کنه و لبخند می زنه. آخه پیرزنی به این ناتوانی و چه به لبخند. این همه درد و سختی و ناتوانی و نقص. خیلی وقت بود که کنار خیابون ایستاده بودم. پیرزن ارام ارام راه می رفت و به هر چیز که نگاه می کرد گل از گلش می شکفت. دیگه داشتم شک می کردم که عقلش زائل شده نکنه؟!

بعد از ده دقیقه ای این پنج شش متر رو اومد جلو و رسید کنار پنجره ماشینم:

-        سلام مادر. بفرمایید بالا برسونمتون..

-        پیر شی دخترم.. ممنونم..

و باز هم لبخند.. به خودم گفتم یا باید بری پایین و محترمانه کمکشون کنی سوار بشن یا اینکه باید ده دقیقه دیگه صبر کنی ..

  • بانو فاطمی