وعده

وَعَدَ اللَّهُ ...

وعده

وَعَدَ اللَّهُ ...

وعده

این جا، من هستم و شما هستید و " خدا "
فقط برای او، می نویسم
فقط برای او، بخوانید
فقط برای او، عمل کنیم
بلطف و رحمت و توفیق " خدا "

-----------------------------------

پیشنهاد: مطالب را از ابتدا بخوانید..
پیشنهادی دیگر: به راحتی از خواندن پاورقی ها نگذرید.. نور آن جاست..
درخواست: سعی کنید نظرات خصوصی مگذارید تا دیگران نیز از حضور و نظرات شما بهره مند شوند.


-------------------------------------------

ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
ناله من گوش دار و درد حال من ببین

از میان صد بلا من سوی تو بگریختم
دست رحمت بر سرم نه یا بجنبان آستین

یا روان کن آب رحمت آتش غم را بکش
یا خلاصم ده چو عیسی از جهان آتشین

یا مراد من بده یا فارغم کن از مراد
وعده فردا رها کن یا چنان کن یا چنین

یا در انافتحنا برگشا تا بنگرم
صد هزاران گلستان و صد هزاران یاسمین

------------------------------
تمامی مطالب این وبلاگ تولیدی است.
باشد مقبول حق و رضای حضرات معصومین علیهم السلام افتد.



طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۵ خرداد ۹۵، ۱۱:۳۲ - قلب عشق
    مرسی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ذکر الله» ثبت شده است

۰۶
ارديبهشت

 

نخوان که تو هم سرگردان می شوی:



لا اله الا لله.. (1) خدایا جز تو، اله ی نیست و ندارم .. با تمام وجود می گویم که ندارم..

الحمدلله رب العالمین.. خدایا ممنونم که اجازه ام دادی و توفیقم دادی بر ذکر لا اله الا الله (2)..


حیف است صلوات نفرستی .. اللهم صل علی محمد و ال محمد (3).. خدایا درود و رحمتت را خیلی وسیع، بفرست بر محمد و آل محمد..


ذکر الله


 آخ یادم رفت قرار بود استغفار کنم، ماه رجب است .. استغفرالله و اسئله التوبه.. خدایا از تو طلب می کنم... و باز هم شکرت را می کنم تا باز هم به من بدهی: الحمدلله رب العالمین..

  • فاطمی
۰۲
ارديبهشت

سکوتی عمیق حکمفرما شده است. عمق سکوت، تمام وجودش را گرفته است. یاد مادربزرگ می افتد. یاد پدربزرگ... که هر دو از این دنیا رفته اند. لحظاتی که به خاک می سپردندشان.. چهره پدربزرگش را که مهر بر چشمانش دارد و رنگ به رو ندارد ... داخل قبر می شود.. تمام بدنش کرخت شده است. هیچ حرکتی ندارد. باید کفن بپوشد.. ملحفه اش را دور دستانش می پیچد و دستانش به بدنش چفت می شوند.


چشمانش را می بندد و به یاد داستان سیاحت غرب، با خود می گوید : و من مردم... هیچ حسی در بدن ندارد.. تمام توجه ش به جنازه اش است که حالا او را از کمی بالاتر می بیند. ملحفه ای که دور خودش پیچیده و چشمانی که بسته است. چه سبک بال شده است.


یاد مرگ


تا سقف می رود و فاصله اش که از جنازه بیشتر می شود ترس، تمام وجودش را در بر می گیرد. نکند مرده ام؟ واقعا مرده ام؟ اگر مرده باشم چه کنم؟ من که هنوز نمازهای قضا زیاد دارم. من که هنوز روزه هایم را نگرفته ام. مادرم را ناراحت کرده ام. پول قرضی از این و ان دارم. وصیت نکرده ام که. گناهانم را چه کنم؟ خدایا مرا به کجا می بری با این همه گناه.. وای چه کنم؟ حالا چه کنم؟ بلند شو.. نمیرررررر.. نمیرررررررر...

  • فاطمی
۱۸
شهریور

اصلا حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم. کارد می زدی خونم در نمی آمد. نه اینکه خیلی عصبانی باشم. از بس بی تفاوت شده بودم. چند روز بود که نه سراغی از خانم رسولی گرفته بودم و نه خیلی با پدر و مادرم حرف می زدم. ترجیح می دادم دائم بخوابم و تو رختخواب از این ور به آن ور بشوم. هر بار با یک صدایی بیدار می شدم و دوباره می خوابیدم. این بار مادر پشت در اتاقم بود و در می زد.

- تق تق.... خانم رسولی پشت تلفن ان.. با شما کار دارن..

- بگین من خوابم. حال ندارم

و دوباره گرفتم خوابیدم. بعد از نیم ساعت دوباره با صدایی بیدار شدم. حوصله خوابیدن نداشتم. از طرفی حال و حوصله بلند شدن هم نداشتم. ی کم غلت زدم و آخر سر بلند شدم. ساعت حدود از 11 گذشته بود. به طبقه پایین رفتم. مادر داشت با کسی صحبت می کرد. حتما باز هم یکی از همسایه ها درد و دلش گرفته و آمده با مادر صحبت می کند. به صورتم آبی زدم. کار خاصی نداشتم و همین طور نشستم توی آشپزخانه. هر چه صبر کردم مادر نیامد. برای همین باز هم برگشتم به اتاقم و روی تحت دراز کشیدم. در اتاقم زده شده. حدس می زدم مادر باشد برای همین نشستم و گفتم بفرمایید. در باز شد اما مادر نبود.

+ به. سلااااااااام خانم. ساعت خواب.. چیزی خوردی؟

- ئه. سلام خانم رسولی.. ممنون . بله ی چیزی از تو یخچال خوردم. شما این جا ؟..

+ دیدم چند روزی خبری ازت نیست و مادر هم می گفتن که توی اتاق اکثرا خوابیدی و جواب تلفن رو هم که ندادی.. نگران شدم اومدم دیدنت.. حالت خوب نیست؟

  • فاطمی